ادامه جزوه استاد توكل

production_planning_223.rar

با تشكر از استاد بزرگوار

فرم های استاندارد حرفه ای فيلم سازی

film_sazi.pdf


با تشكر فروان از آقاي علي خلج بابت جمع آوري اين فرم ها

برگه های دكوپاژ

  

عكس ها را سيو كنيد تا به اندازه واقعي مشاهده كنيد


فیلمنامه نوبت عاشقی (ایرانی)

Nobate_Asheghi_(www.4DOWNLOADS.ir).zip

متن فیلم نامه پدرخوانده(قسمت اول)


پدرخوانده(قسمت اول)



فيلمنامه نويسان: ماريو پوزو و فرانسيس فورد کاپولا(براساس رمان ماريو پوزو)، کارگردان: فرانسيس فورد کاپولا، مدير فيلم برداري:گوردن ويليس، موسيقي: نينو روتا و کارمين کاپولا(سکانس عروسي)، تدوين: ويليام رينولدز و پيتر زينر، تهيه کننده ها: گري فردريکن و آلبرت رودي، بازيگران: مارلون براندو(دون ويتو کورلئونه)، آل پاچينو(مايکل)، جيمز کان(سانتينو «ساني»)، ريچارد س. کاستلانو(کلمنزا)، رابرت دووآل(تام هيگن)، استرلينگ هايرن(سروان مک کلاسکي)، ريچارد کنته(بارزيني)، آل لتيري(سولوتزو)، دايان کيتون(کي آدامز)، ايبه ويگودا(تسيو)، تاليا شاير(کاني)، جان کازال(فردو)، ال مارتينو(جاني فانتين)

محصول1972، آمريکا، 175دقيقه
برنده جايزه اسکار: بهترين فيلم، بهترين بازيگر مرد(مارلون براندو) و بهترين فيلمنامه نامزد جايزه اسکار، بهترين کارگردان، بهترين بازيگر مرد مکمل(رابرت دووآل، جيمز کان، آل پاچينو)، بهترين تدوين، بهترين صدا
تصوير به آرامي روشن مي شود
داخلي- دفتر دون کورلئونه- روز
بوناسرا(رو به روي ميز دون، رو به دوربين نشسته است): آمريکا رو مثل وطنم دوست دارم. آمريکا بود که منو ثروتمند کرد. و من دخترم رو هم به سبک آمريکايي بزرگ کردم. گذاشتم آزاد باشه، ولي...يادش دادم که هيچ وقت خانواده اش رو بي آبرو نکنه. يه دوست پسر پيدا کرد... که ايتاليايي نبود. با اون به سينما مي رفت؛ خيلي شب ها دير برمي گشت. چيزي نمي گفتم. دو ماه پيش، پسره دخترم رو برد ماشين سواري؛ با يه پسر ديگه. وادارش کردن ويسکي بخوره و بعد خواستن ازش سوء استفاده کنن. اون مقاومت کرد. شرافتش رو حفظ کرد. اونها کتکش زدن. مثل يه حيوون کتکش زدن. بيمارستان که رفتم، دماغش شکسته بود، چونه اش داغون بود و با سيم و پيچ نگهش داشته بودن. از شدت درد حتي نمي تونست گريه کنه. ولي من گريه کردم. چرا گريه کردم؟ چون که اون اميد زندگي من بود... چه دختر خوشگلي، حالا ديگه هيچ وقت نمي تونه خوشگل باشه. (بغض بوناسرا مي ترکد. دون به ساني اشاره مي کند که يک ليوان به او بدهد) ببخشين...(بوناسرا ليوان را مي گيرد و جرعه اي مي نوشد) من... مثل يه آمريکايي خوب، رفتم پيش پليس، دوتا پسرها رو گرفتن و آوردن دادگاه. قاضي اونها رو محکوم کرد به سه سال زندان... زندان تعليقي. زندان تعليقي! همون روز ولشون کردن که برن! من مثل آدم هاي گول احمق توي سالن دادگاه ايستاده بودم. و اون دو تا حرومزاده ، به من پوزخند زدن. اون وقت بود که به زنم گفتم،«براي گرفتن عدالت بايد پيش دون کورلئونه بريم.»
ويتو کورلئونه(پشت ميزش نشسته و گربه اي را نوازش مي کند): چرا رفتي پيش پليس؟ چرا از اول پيش من نيومدي؟
بوناسرا: از من هر چي مي خواي بگو. ولي کاري رو که از تو درخواست دارم بکن.
ويتو کورلئونه: اون کار چيه؟(بوناسرا بلند مي شود و درخواستش را دم گوش دون کورلئونه مي گويد) نه، نمي تونم اين کار رو بکنم.
بوناسرا: هر چي بخواي مي دم.
ويتو کورلئونه: خيلي وقته همديگه رو مي شناسيم، ولي اين بار اوليه که براي مشورت، براي کمک پيش من مياي. يادم نمياد آخرين باري که منو به يه فنجون قهوه به منزلت دعوت کردي، کي بود؛ و اين در حاليه که زن من مادر خوانده تنها بچه تو بود. پس بهتره با هم رک باشيم. تو هيچ وقت دوستي منو نخواستي. و... شايد هم مي ترسيدي مديون من بشي.
بوناسرا: نمي خواستم توي دردسر بيفتم.
ويتو کورلئونه: مي فهمم. تو بهشتت رو توي آمريکا پيدا کردي، شغل خوب داشتي، درآمد خوب داشتي، پليس از تو حمايت مي کرد، دادگاه و قانون بود... پس ديگه به دوستي با من نياز نداشتي. اون وقت حالا پا مي شي و مياي پيش من و مي گي...«دون کورلئونه، حق منو بگير.»... اما اين درخواستت رو محترمانه مطرح نمي کني. دوستي ات رو نشون نمي دي. حتي منو پدر خوانده خطاب نمي کنيم. در عوض، روز عروسي دخترم به خونه من مياي و... از من مي خواي به خاطر پول آدم بکشم.
بوناسرا: من از تو عدالت مي خوام.
ويتو کورلئونه: اين عدالت نيست؛ دخترت هنوز زنده اس. بوناسرا: پس به قدري که اون عذاب مي کشه اونها هم عذاب بکشن. (چند لحظه مکث) چقدر بايد بدم؟
ويتو کورلئونه(پا مي شود و پشت به بوناسرا مي ايستد): بوناسرا...بوناسرا.. من به تو چه کرده ام که اين طور نامحترمانه با من رفتار مي کني؟ اگه مثل دوست پيش من اومده بودي، اون وقت همين امروز حق آشغال هايي که اون بلا رو سر دخترت آوردن، کف دستشون مي ذاشتم. اگه يه وقت آدم شرافتمندي مثل تو دشمن پيدا مي کرد، دشمنان اون دشمنان من هم مي شدن و اون وقت از تو مي ترسيدن.
بوناسرا: دوستي منو بپذير...(تعظيم مي کند. دون کورلئونه به نشان قانع نشدن شانه بالا مي اندازد. مکث. با حالت استفهام)... پدر خوانده؟
ويتو کورلئونه(پس از آن که بوناسرا دست وي را مي بوسد): حالا درست شد. (سپس) يه روزي، که شايد هيچ وقت پيش نياد، صدات مي کنم تا برام کاري بکني. ولي... تا اون موقع... اين اجراي عدالت رو به عنوان هديه اي در روز عروسي دخترم بپذير.
بوناسرا(در حال خروج از اتاق): سپاسگزارم، پدر خوانده.
ويتو کورلئونه: خواهش مي کنم. (سپس، خطاب به تام هيگن، بعد از آن که بوناسرا بيرون مي رود) اين کار رو بده به کلمنزا. من آدم هاي قابل اعتماد مي خوام. آدم هايي که جانزنن و تميز کار کنن. منظورم اينه که ما، بر خلاف اون چه اين متصدي کفن و دفن گمان مي کنه آدمکش نيستيم.
قطع به:
مهماني عروسي کاني- صداي آهنگ Tarantella Connie's wedding The Godfather مي آيد- روز
قطع به: کاني و کارلو پشت ميز عروس و داماد نشسته اند.
قطع به: خانواده جمع مي شوند تا عکس دسته جمعي بگيرند.
ويتو کورلئونه: (خطاب به ساني): مايکل کجاست؟
ساني کورلئونه :نگران نباش. دير نکرده.
ويتو کورلئونه: مايکل که اومد اون وقت عکس مي گيريم. بعد همين را به ايتاليايي به عکاس مي گويد.
تام هيگن: چي شد، ساني؟
ساني کورلئونه: به خاطر مايکل.
قطع به: دون کورلئونه در خارج مجلس به مهمان ها خوشامد مي گويد.
قطع به: ماما با دخترهاي دوقلوي ساني مي رقصد.
قطع به: کاني و کارلو که سرميز عروسي با مهمان ها شوخي و خنده مي کنند.
قطع به: مهمان ها که مي رقصند.
قطع به: مأموران اف بي آي در ورودي باغ.
قطع به: کلمنزا که با همسرش مي رقصد.
قطع به: مأموران اف بي آي که نمره ماشين ها را برمي دارند.
قطع به: تسيو که سر ميز با کارملا و دوقلوها نشسته و يک پرتقال براي خودش برمي دارد و به هوا مي اندازد و مي گيرد.
قطع به: مأموران اف بي اي که باز نمره ماشين ها را برمي دارند.
قطع به: دون بارزيني که تازه به مهماني رسيده.
ويتو کورلئونه: هي، دون بارزيني.
دون بارزيني را به ايتاليايي به کسي معرفي مي کند.
قطع به: کلمنزا که مي رقصد، بعد خسته شده، چرخي مي زند و در حالي که مي خندد از پيست رقص بيرون مي آيد.
کلمنزا: آهاي! پائولي! نوشيدني بده. پائولي! نوشيدني!
پائولي(خارج از قاب، خطاب به کسي):ببخشين، خواهش مي کنم(بعد، از زاويه اي ديگر خطاب به کلمنزا، در حالي که تنگ نوشيدني نيمه پري را به او مي دهد): تو پيست رقص عجب معرکه بودي!
کلمنزا: اوهوي، اين فضولي ها به تو نيومده، مگه تو داور رقصي؟ (چيزهايي به ايتاليايي مي گويد) برو دور و ور سر و گوشي آب بده... کار خودت رو بکن.
قطع به: ساني که به سمت همسرش ساندرا مي رود. ساني: هي ساندرا، يه لطفي بکن؛ مواظب بچه ها باش... که شيطنت نکنن، باشه؟
ساندرا: باشه، تو هم مواظب خودت باش، قبول؟
قطع به: ضيافت با قسمت دوم آهنگ The Godfather Mazurka(Song Wedding connie's) ادامه مي يابد. تسيو را مي بينيم.
صدا از بيرون صحنه: آهاي تسيو، buon fai.
قطع به: دون کورلئونه که با همسرش، کاملا(ماما) مي رقصد.
قطع به: کاني که هداياي عروسي اش را از دست مهمان ها مي گيرد و در کيف عروسي مي ريزد. پائولي نگاه مي کند.
پائولي: دويست تا... سيصد تا... اسکناس هاي کوچولوي صدتايي، نقد. توي اون کيف کوچولوي ابريشمي... واي که اگه عروس کس ديگه اي بود...!
يکي از مهمان ها از دور، براي وي ساندويچي پرت مي کند.
قطع به: يک عکاس از بارزيني عکس مي گيرد. بارزيني به آدم هايش اشاره مي کند. که دوربين او را بگيرند.
عکاس: اه، چيه، چي شده؟
آنها فيلم را در مي آورند و به دست بارزيني مي دهند. او هم فيلم را از محفظه اش بيرون مي کشد و مچاله کرده به زمين پرت مي کند.
قطع به: تام که به سمت زنش ترزا مي رود که پشت يکي از ميزهاي مجلس نشسته است.
تام: بايد برگردم سر کار.
ترزا: اُه، تام.
تام: اين هم جزو عروسيه. هيچ سيسلي اي نمي تونه حتي روز عروسي دخترش تقاضاي دوستي رو رد کنه.
لوکا(همان طور که تام از کنار او مي گذرد، نشسته است و نطقي را تمرين مي کند): دون کورلئونه، من خيلي مفتخر و ممنونم که شما من را به خانه تان دعوت کرده ايد...
قطع به: ساني مي رود به محل پارکينگ ماشين ها تا مأموران اف بي آي را ببيند. آهنگ مازورکا تمام مي شود.
ساني: ...اينجا چه خبره... برين بيرون؛ اين يه مهموني خصوصيه، برين! (بعد، خطاب به مأموري که داخل اتومبيل نشسته) چه خبره؟ هي، اينجا جشن عروسي خواهر منه. (مأمور کارت شناسايي اش را رو مي کند. ساني به زمين تف مي اندازد. برمي گردد و مي رود) اين اف بي آي خاک بر سر احترام هم سرش نمي شه! (صداي موسيقي جاز از مجلس جشن شنيده مي شود. خطاب به عکاس) اوهوي، بيا اينجا ببينم، بيا، بيا، بيا، بيا...
دوربين او را مي گيرد و به زمين مي کوبد، پائولي دوربين را زير پا لگد مي کند، ساني مشتي اسکناس به سمت عکاس پرت مي کند. موسيقي تمام مي شود.
صداي ناتزورين(خارج از قاب):...در جنگ، توسط آمريکايي ها اسير شد. و اونو به عنوان اسير جنگي... به نيوجرزي فرستادن...
قطع به:
ناتزورين و انزو در دفتر دون کورلئونه- روز
ناتزورين(جلوي ميز دون نشسته است): اما اواخر، با شرط اين که... کمک آمريکايي ها بکنه، آزاد شد. بنابراين، طي شش ماه گذشته توي مغازه قنادي من کار مي کنه.
ويتو کورلئونه(نشسته): ناتزورين، دوست عزيز، چه کاري براي تو مي تونم بکنم؟
ناتزورين: عرض کنم، حالا که جنگ تموم شده، اين پسره، همين انزيو... حالا مي خوان برش گردونن ايتاليا. پدر خوانده، من يه دختر دارم. عرض کنم... که، اون و انزيو...
ويتو کورلئونه: مي خواي که انزيو در اين مملکت بمونه و مي خواي که دخترت ازدواج کنه.
ناتزورين(پا مي شود و مي ايستد): شما همه چي رو قشنگ مي فهمين.
دست مي دهند و ناتزورين برمي گردد تا برود.
ويتو کورلئونه: خيلي خب.
ناتزورين(دم در کنار تام هيگن): آقاي هيگن، خيلي ممنونم. (بعد رو مي کند به دون کورلئونه) آه، صبر کنين کيک عروسي خوشگلي رو که براي دخترتون درست کردم ببينين! چه کيکي! (با دست و صورت نشان مي دهد) اين طوري! عروس، داماد، فرشته!..
تام(بعد از بيرون رفتن ناتزورين): اين کار رو به کي بسپرم؟
ويتو کورلئونه: فقط به Paisan مان نده. بده به يکي از نماينده هاي يهودي کنگره. که از ايالت ديگه اي هم باشه. خب، چه کس ديگه اي وقت ملاقات خواسته؟
قطع به: مايکل و کي که تازه رسيده اند مشغول سلام و عليک هستند. کي به يکي از مهمان ها سلام مي کند و کسي مايکل را به اسم صدا مي کند. با آهنگ Ev'ry Time look your Eyes مي رقصند. دون از پشت پنجره دفتر نگاهشان مي کند.
قطع به:
دفتر دون- روز
تام: لوکا برازي. توي فهرست نيست، ولي مي خواد شما رو ببينه.
ويتو کورلئونه: حالا واقعاً...لازمه؟
تام: انتظار نداشته که دعوت بشه، حالا که دعوت شده مي خواد از شما تشکر کنه.
ويتو کورلئونه: باشه
قطع به: بيرون، جلوي عمارت خانه، لوکا نشسته است و حرف هايي را که مي خواهد بگويد از روي کاغذ تمرين مي کند.
لوکا برازي(با صداي بلند از روي کاغذ مي خواند): دون کورلئونه، من خيلي مفتخر و ممنونم که شما من را در روز عروسي دخترتان به خانه دعوت کرده ايد. اميدوارم که بچه اولشان پسر باشد(و همين طور دوباره و دوباره طي گفت و گوي زير صداي او به گوش مي رسد) دون ...دون کورلئونه...
کي: مايکل، اون مردي که اونجا نشسته، داره با خودش حرف مي زنه. مي بيني اش؟ همون که قيافه ترسناکي داره
صداي لوکا: ...در روز عروسي دخترتان...
مايکل(بعد از آن که نگاهي به لوکا انداخته): آره، خيلي ترسناکه.
کي: کيه؟ اسمش چيه؟
مايکل: اسمش لوکا برازي يه... گاهي وقت ها به پدر من کمک مي کنه.
لوکا پا مي شود و روبه سوي مايکل و کي مي کند و انگار مي خواه به سوي آنها بيايد.
کي: اُه. مايکل، نگاه کن؛ داره مياد سمت ما
تام(در صحنه ظاهر مي شود): مايک!
مايکل: اُه!
تام(او را بغل مي کند): به به...! محشر شده اي!
مايکل: برادرم، تام هيگن... ايشون هم کي آدامز.
تام: حالتون چطوره؟
کي: شما چطورين، تام.
تام(درگوش مايکل): پدرت مي خواد بري پيشش. (بعد، خطاب به کي، قبل از اين که برود) خوشبخت شدم.
کي: من هم همين طور. (بعد از اين که تام مي رود پيش لوکا تاوي را به دفتر دون ببرد) اگه برادر توئه، پس چرا اسم فاميلش با تو فرق داره؟
مايکل: او...م...،قضيه...ساني، برادرم، وقتي که بچه بود، تام هيگن رو توي خيابون پيدا مي کنه. خونه و سرپرستي نداشت... پدرم اونو به خونه آورد... و از اون وقت تا حالا با ما زندگي مي کنه. وکيل خوبيه. سيسيلي نيست، البته، ولي ...مي شه گفت کونسيليري يه.
کي: يعني چي؟
مايکل: يه چيزيه مثل... مشاور حقوقي... وکيل... خيلي توي خانواده مهمه. (بعد) لازانياش خوب هست؟
قطع به: لوکا برازي در دفتر کورلئونه- روز
لوکا برازي(بعد از بوسيدن گونه چپ دون): دون کورلئونه، من خيلي مفتخر و ممنون هستم که شما من را دعوت کرده ايد براي جشن عروسي...(مي فهمد که خراب کرده و بيشتر دستپاچه مي شود)... براي عروسي دخترتان. و من اميدوارم که بچه اولشان پسر باشد. من به اين وسيله وفاداري دائمي خود را به شما ابراز مي دارم...
چند تا بچه در حالي که همديگر را دنبال مي کنند، وارد اتاق مي شوند که تام مي فرستدشان بيرون.
لوکا يک پاکت پر از اسکناس تحويل دون کورلئونه مي دهد.
لوکا: هديه عروسي دخترتون.
ويتو کورلئونه: متشکرم، لوکا، دوست بسيار خوبم.
لوکا برازي: دون کورلئونه، من با اجازه از خدمتتون مرخص مي شم. چون مي دونم خيلي کار دارين.
ويتو کورلئونه: متشکرم
تام، لوکا را تا بيرون در بدرقه مي کند.
قطع به: عروس و داماد که با آهنگ The godfather Fox Trot مي رقصند.
قطع به: ساني به لوسي نزديک مي شود و چيزي در گوش او مي گويد.
قطع به: ساندرا، کنار عده اي از زن ها، با شوخي و اشاره سر و دست چيزي مي گويد. همه مي خندند. ساندرا برمي گردد و لوسي را مي بيند که بلند شده تا به ساني نزديک تر باشد.
قطع به: رقص و آواز در پيست رقص
صدا(از ماما کورلئونه به اصرار مي خواهد که روي پيست برود و بخواند): سينيورا کورلئونه!...
همين طور تکرار صدا
ماما(خنده کنان): نه...نه...نه! (بالاخره، روي صحنه آمده و يک چيزي مي گويد شبيه به) Assesta Storri!
بند اول آهنگ Luna Mezzl'a Make را مي خواند و بعد ناتزورين را صدا مي کند روي صحنه.
قطع به: ساني که از پله ها مي رود طبقه بالاي خانه.
قطع به: پيرمردي که مي خواند و حالا دارد مي رقصد.
قطع به: دفتر دون.
تام: سناتور کائولي از اين که نتونسته شخصاً بياد عذرخواهي کرده... گفته که شما خودتون متوجهين. همين طور، بعضي از قضات. همه شون هديه فرستاده ان. (بعد، به سلامتي دون مي نوشد) سلامتي!
از بيرون صحنه صداي جيغ و فرياد و شادي شنيده مي شود.
ويتو کورلئونه: بيرون چه خبره؟
قطع به: بيرون، جاني فانتين در حالي که عکس امضا مي کند، وارد مهماني مي شود.
کاني(در حال دويدن به سمت جاني): جاني! جاني! جاني!
قطع به: دفتر دون. دون از پنجره بيرون را تماشا مي کند.
ويتو: اين همه راه از کاليفرنيا اومده که بياد به جشن عروسي؛ بهت گفتم که مياد.
تام: بعد از دو سال؛ حتماً باز توي دردسرافتاده.
ويتو: اون پسر خوانده خوبيه.
قطع به: محل ارکستر- روز
ماما کورلئونه: جاني، جاني! (به ايتاليايي) يه آواز بخون! (بعد، به انگليسي) يه آواز بخون!
جمعيت اصرار مي کند و جاني بالاخره تسليم مي شود.
قطع به: ميز مايکل و کي- روز
کي: مايک، تا حالا به من نگفته بودي که جاني فانتين رو مي شناسي!
مايکل: آره، مي شناسمش... مي خواي باهاش آشنا بشي؟
کي: ها؟ اُه، بله، معلومه!
مايکل: پدرم توي کار بهش کمک کرده.
جاني(صداي خارج از قاب): تقديم به کاني...
کي: راستي؟ چه جوري؟
جاني(صداي خارج از قاب، مي خواند): I have but ...One Heart
مايکل: گوش بده، قشنگ مي خونه.
کي: اُه، مايکل...
قطع به: جاني رو به کاني، که نشسته است، مي خواند. حرکت افقي دوربين روي جمعيت که همراه با آواز جاني هلهله مي کند و جيغ مي کشد.
جاني(مي خواند):
قلبي را که دارم به تو هديه مي کنم
تو روياي مني
و من دعا مي کنم اين رويا جامعه عمل بپوشد
تو تنها روياي مني که دو دستي به آن چسبيده ام
تو تنها روياي مني
دعا مي کنم اين رويا جامعه عمل بپوشد
کي: خواهش مي کنم، مايکل، بگو.
جاني(صداي خارج از قاب، مي خواند): محبوب من، تا وقتي...
مايکل: باشه. وقتي جاني تازه شروع کرده بود، قراردادي بست که انحصاراً در اختيار يک ارکستر باشه؛ صاحب ارکستر آدم با اسم و رسم گردن کلفتي بود. کم کم که جاني براي خودش اسمي در کرد، خواست که از اون ارکستر بياد بيرون. اون موقع، جاني پسر خوانده پدر من بود. پس پدرم رفت پيش اون صاحب ارکستر و بهش پيشنهاد ده هزار دلار داد تا بذاره جاني بيرون بياد. اما صاحب ارکستر گفت نه. اون وقت پدرم فردا صبح دوباره رفت ديدن اون؛ اما اين دفعه با لوکا برازي. ظرف يه ساعت. به ازاي دريافت هزار دلار چک تضميني، صاحب ارکستر کاغذ فصخ قرارداد رو امضا کرد.
کي: چطور اين کار رو کرد؟
مايکل: پدرم بهش پيشنهادي کرد که نمي تونست رد کنه
کي: چه پيشنهادي؟
مايکل: لوکا برازي هفت تير رو گذاشت روي سر اون و پدرم بهش گفت که يا امضا کنه، يا... مخش مي ريزه روي کاغذ قرارداد. (بعد) اين قضيه راسته. (بعد، مي بينيم جاني آوازش را تمام کرده است) کارهاي خانواده من ربطي به من نداره، کي.
قطع به: محل ارکستر- روز
ماما(خارج از قاب): خيلي خب، خيلي خب.
آواز تمام شده، صداي کف زدن و تشويق را مي شنويم. دون مي رود بيرون به استقبال جاني و او را در آغوش مي گيرد.
ويتو(به مهمان ها): پسر خوانده من اين همه راه از کاليفرنيا اومده... يه ليوان نوشيدني بدين دستش.
صدا(خارج از قاب): به سلامتي!
جاني دم گوش دون مي گويد که با او صحبتي دارد.
ويتو کورلئونه: غصه اش رو نخور. (بعد، خطاب به تام) تام، برو سانتينو رو پيدا کن. بهش بگو بياد دفتر، کارش دارم.
تام بالا را نگاه مي کند، انگار که مي داند ساني مشغول چه کاري است.
قطع به: ميز مايکل و کي در مجلس مهماني
مايکل(در کنار کي، فردو از پشت دو سه تا تلنگر به سرش مي زند): اُه! (بعد متوجه فردو مي شود) چطوري، فردو؟ (بعد) فردو... برادر من... ايشون هم کي آدامز.
کي: اُه، سلام.
فردو(ظاهراً مست است): حالتون چطوره؟ اين برادر من مايکه.
مايکل: خوش مي گذره؟
فردو: چي؟ آره...(بعد) اين خانم دوستته؟
قطع به: جاني فانتين در دفتر دون- روز
جاني: نمي دونم چي کار کنم. صداي من... ضعيفه، ضعيف. به هر حال، اگه مي توانستم اين نقش رو توي فيلم بگيرم، دوباره اسمم مي افتاد سر زبون ها. ولي اون...اون يارو رئيس استوديو، اين کار رو به من نمي ده.
ويتو کورلئونه: اسمش چيه؟
جاني: ولتز...ولتز. نمي ده و... مي گه که... فکرش رو هم نکنم. اصلاً.
قطع به: تام که داخل خانه دنبال ساني مي گردد.
تام(دم راه پله): ساني؟ ساني؟
ساني و لوسي در يکي از اتاق هاي طبقه بالا هستند؛ تام از پله ها بالا مي رود و تق تق مي زند به در اتاق.
تام: ساني؟ ساني؟ اون تويي؟
ساني: چيه؟
تام: پدر جونت کارت داره.
ساني: باشه، يه دقيقه صبر کن.
تام لبخند مي زند و برمي گردد و مي رود.
لوسي: اُه، ساني!
قطع به: زني، در جايگاه ارکستر، چيزي شبيه اپرا مي خواند- روز
قطع به: دفتر دون
جاني(تام بي صدا داخل دفتر مي شود): حدود يه ماه پيش حق و حقوق اقتباس سينمايي کتابي رو خريد، يه کتاب داستاني پرفروش... قهرمان اصلي کتاب، آدميه عين من. من...من حتي لازم نيست بازي کنم... فقط کافيه خودم باشم. اُه، پدر خوانده، نمي دونم چي کار کنم. نمي دونم، نمي دونم.
ويتو کورلئونه: مرد باش! (بعد دو سه تا سيلي به جاني مي زند) چته؟ چرا اين طوري شدي؟ يه نازنازي هاليوودي که مثل زن ها گريه مي کنه! (بعد اداي جاني را در مي آورد. تام زير لبي مي خندد) چي کار کنم؟ چي کار کنم؟ (بعد) اين مزخرفات چيه مي گي؟ مسخره اس!
ساني وارد مي شود.
ويتوکورلئونه(خطاب به جاني، بعد از آن که نيم نگاهي به ساني که داخل اتاق شده، مي اندازد): به خانواده ات مي رسي؟
جاني:معلومه.
ويتو کورلئونه(خطاب به جاني، ولي در واقع منظورش ساني است): خوبه، چون مردي که به خانواده اش نرسه، مرد واقعي نيست(بعد، خطاب به جاني) خيلي خسته اي. برو غذايي بخور و يه کم استراحت کن. ظرف يه ماه، اين...اين بابا هاليووديه هر کاري رو که بخواي بهت خواهد داد.
جاني: تا اون موقع ديگه دير شده. يه هفته ديگه فيلم برداري رو شروع مي کنن.
ويتو کورلئونه: بهش پيشنهادي خواهم کرد که نتونه رد کنه. (بعد) حالا برو و به خودت برس و اين مزخرفات رو هم فراموش کن. همه چيز رو بذار به عهده من.
جاني(در حال خروج): باشه.
ويتو کورلئونه(بعد از بيرون رفتن جاني): خب...
قطع به: کيک عروسي را به مجلس مي آورند. ناتزورين قناد، با سربلندي تعظيم مي کند. موسيقي تارانتلا(Tarantella) دوباره نواخته مي شود.
قطع به: دفتر دون.
ويتو کورلئونه: دخترم و داماد کي مي رن؟
تام: چند دقيقه ديگه، همين که کيک رو ببرن. (و بعد، در حالي که صداي به هم زدن جام ها از بيرون مي آيد) در مورد داماد جديدتون چي؟ کار مهمي بهش بدم؟
ويتو کورلئونه: اصلاً. مواجبي براش در نظر بگير، ولي راجع به موضوعات خانواده هيچ حرفي با اون نزن. کس ديگه اي هم مونده؟
تام: ويرژيل سولتزو تلفن کرد. هفته آينده بايد يه وقت ملاقات به اون بديم.
ويتوکورلئونه: از کاليفرنيا که برگشتي راجع بهش صحبت مي کنيم.
تام(مي خندد): کي قراره برم؟
ويتو کورلئونه: مي خوام که همين امشب بري. مي خوام بري با اين يارو کله گنده هاليوودي صحبت کني و کار رو براي جاني جور کني. حالا هم اگه کار ديگه اي نيست، مي خوام برم بيرون پيش دخترم.
تام: ام ..از بيمارستان زنگ زدن. ام... فکر نکنم تا صبح بکشه.
ويتو کورلئونه: سانتينو، برو برادرهات رو جمع کن، مي خوام بريم عيادت جنکو براي اداي احترام. به فردو بگو که ماشين بزرگه رو همين حالا... بياره بيرون.
ساني: اوم...مايکل چي؟
ويتو کورلئونه: همه پسرهام.
قطع به: عکس دسته جمعي در حياط. صداي به هم زدن ليوان ها قطع شد- روز ماما(با ديدن کارلو و کاني): کارلو، بيا مي خوايم عکس بگيريم...
مايکل(به سمت کي مي رود که براي عکس گرفتن بياوردش): يه کم صبر کنين...
کي: نه، مايکل، من نه.
عکاس: خيلي خب، درست شد. همين جوري؛ حالا، حرکت نکنين.
قطع به: کاني و دون کورلئونه، آهنگ(The Godfather Waltz)come Live yiur Life with me نواخته مي شود.
قطع به: تام هواپيما وارد هاليوود مي شود. تاکسي مي گيرد و سپس پياده محوطه استوديوهاي Woltz International Pictures را طي مي کند. موسيقي Serenade Manhatan- روز
مادر جني: اُه، چقدر قشنگه...
ولتز(که تازه به سمت تام برگشته): خيلي خب، حالا حرف هامون رو بزنيم.
تام:اوم... من از طرف يکي از دوستان جاني فانتين اومدم... اين دوست، از مشتريان منه و مايله مراتب دوستي عميق خودش رو به آقاي ولتز ابراز کنه، در صورتي که ايشون لطف... کوچکي در حق ما بکنن.
ولتز: آقاي ولتز گوشش با شماست.
تام: نقش اول فيلم جنگي رو که قراره هفته آينده شروع کنين بدين به جاني.
ولتز(قاه قاه مي خندد، بعد): خب، خب، اون وقت دوست جنابعالي چه لطفي مي خوان به بنده که آقاي ولتز باشم، بکنن؟
تام: شما چند تا مشکل با اتحاديه دارين، که مشتري من مي تونه اونها رو درست کنه، همين طور، يکي از ستارگان برجسته استوديوهاي شما به تازگي از ماري جوآنا به هرويين روي آورده...
ولتز: داري منو مي ترسوني؟
تام: ابداً
ولتز: پس مرتيکه الدنگ... خوب گوش هات رو باز کن! بذار همين جا حق تو و اون اربابت رو هر که هست، بذارم کف دستتون! جاني فانتين به هيچ قيمتي اون نقش نصيبش نمي شه! هر غلطي که مي خواد بکنه! از اون آدمکش هاي بد ايتاليايي اش هم نمي ترسم!
تام: من آلماني- ايرلندي هستم.
ولتز: خب، جناب آلماني بد ايرلندي، بذار يه چيزي بهت بگم؛ چنان دردسري برات درست مي کنم که نفهمي از کجا خورده اي!
تام: آقاي ولتز، من وکيل هستم و شما رو هم تهديد نکرده ام.
ولتز: من همه وکيل هاي کله گنده نيويورک رو مي شناسم، تو يکي کي هستي؟
تام: کار من فرق داره؛ من فقط در استخدام يه مشتري هستم... اين شماره تلفن منو داشته باشين؛ منتظر تلفن سرکار مي مونم... در ضمن فيلم هاتون رو هم خيلي دوست دارم.
ولتز(به يکي از زير دست هايش): برو مطمئن شو که مي ره بيرون...
قطع به: مدتي بعد، تام و ولتز دور ملک ولتز قدم مي زنند. باز موسيقي Manhatan Serenade- صبح زود
تام: خيلي قشنگه
ولتز: اينو نگاه کن. قبلاً دکور قصر يه پادشاه بوده.
تام : آره، خيل قشنگه.
ولتز: تام، چرا از اول نگفتي که براي کورلئونه کار مي کني؟ فکر کردم از اون تيغ زن هاي دوزاري هستي که جاني فرستاده تش تا منو بترسونه.
تام: دوست ندارم تا وقتي واقعاً لازم نشده از اسمش استفاده کنم.
ولتز: نوشيدني چطوره، تام؟
تام: عاليه
ولتز: هي، دنبال من بيا، مي خوام يه چيز واقعاً خوشگل نشونت بدم. (بعد)نگاه کن؛ ششصد هزار دلار روي چهار تا دست و پا. حاضرم شرط ببندم که حتي تزار روسيه هم همچين پولي بالاي يه اسب نداده بوده. (بعد، خطاب به اسب) خارتوم. خارتوم. (بعد، رو به تام) براي مسابقه حيفه. مي خوام براي تخم کشي ازش استفاده کنم.
تام: اسب قشنگيه.
ولتز(خطاب به مهتر): متشکرم، توني.
توني: خواهش مي کنم...
ولتز(به تام): بريم شام، چطوره؟
قطع به: سر ميز شام خانه ولتز- غروب
تام: آقاي کورلئونه پدر خوانده جاني مي شن. براي ايتاليايي ها اين نسبت خيلي محترم و نزديک و مقدسه و حتي جنبه مذهبي داره.
ولتز: مي فهمم و برام محترمه؛ ولي بهش بگو چيز ديگه اي از من بخواد. اين کاري رو که خواسته به هيچ وجه نمي تونم اجابت کنم.
تام: اون وقتي درخواست اولش رد بهش، ديگه درخواست دوباره اي نمي کنه؛ متوجهين؟
ولتز: تو متوجه نيستي. اون نقش هيچ وقت نصيب جاني نمي شه. اون نقش البته خيلي با اون جور در مياد و باعث مي شه ستاره بزرگي بشه. ولي من مي خوام کاري کنم که اون اصلاً تو اين کار و رشته پا نذاره و علتش رو هم بذار برات بگم. (بعد، مي ايستد) جاني فانتين يکي از با ارزش ترين سرمايه هاي کمپاني ولتز اينترنشنال رو ضايع کرده. ما پنج سال تمام روي اين دختر زحمت کشيديم. آواز خواندن يادش داديم، بازيگري، رقص. صدها هزار دلار صرف تربيتش کرديم. مي خواستيم ازش يه ستاره بزرگ بسازيم! حرف هام رو رک مي زنم تا خيال نکني آدم سنگدل لجبازي هستم يا اينکه صحبت پول درميونه. اين دختر واقعاً خوشگل بود؛ جوان، معصوم. من يه عالم از اينها همه جاي دنيا دارم! اون وقت سرو کله جاني فانتين با اون صداي گرم و نرم و اون سر و پز سوسولي اش پيدا شد. دختره رو قر زد و برد. دختره همه چيز رو ول کرد و گذاشت در رفت تا منو مسخره خاص و عام بکنه! اون هم آدمي در موقعيت من که اصلاً نمي تونه تحمل اين خفت رو بکنه! حالا پاشو گم شو از اينجا برو! و اگه اون گردن کلفت خيال نسق گرفتن داره، بهش بگو من مثل اون رهبر ارکستر نيستم! آره، قضيه اش رو شنيده ام...
تام: بابت شام و اين چند ساعت لذت بخشي که با شما بودم، خيلي ممنونم. اگه ممکنه بفرمايين راننده تون منو به فرودگاه برسونه. آقاي کورلئونه هميشه اصرار دارن خبرهاي بد رو هر چه زودتر به گوششون برسونن.
تام سري به احترام خم کرده و خارج مي شود.
قطع به:
حرکت افقي دوربين روي محوطه املاک ولتز
موسيقي، وارياسيوني از Title Theme. کم کم وارد اتاق خواب ولتز مي شويم. ولتز بيدار شده و مي بيند که تختخواب غرق خون است؛ نگاه مي کند و سر بريده خارتوم را مي بيند؛ و فرياد مي کشد آ...آ...آ...- سپيده دم.
ديزالو به: نماي نزديک صورت ويتو کورلئونه؛ سر تکان مي دهد- عصر
ويتو کورلئونه: خسته که نيستي، تام؟
تام:نه، نه. توي هواپيما خوابيدم. (بعد سولتوتزو را مي بينيم که از خيابان به سمت دفتر دون کورلئونه مي آيد) اينها يادداشت هاي سولوتزوئه... سولوتزو به«ترکه» معروفه. مي گن دست به کشتنش خوبه؛ ولي فقط در موارد مربوط به کار يا وقتي که دليل معقولي داشته باشه. اوم... کارش مواد مخدره. در ترکيه مزارعي داره که خشخاش کشت مي کنه. و در سيسيل يه کارخونه داره براي تبديل کردنشون به هرويين. حالا... اون پول لازم داره و مي خواد از پليس خاطر جمعي داشته باشه و براي اينها از درآمد کار حاضره سهم بده... که البته نفهميدم چقدر. پشتش اينجا توي نيويورک خانواده تاتالياست. حالا انگار يه جوري کارشون به خنسي خورده.
قطع به: ساني با سولوتزو دست مي دهد و خود را معرفي مي کند- روز
ساني: ساني کورلئونه...
قطع به: دوباره دون، ساني و تام قبل از شروع جلسه- عصر
ويتو کورلئونه: قضيه زندانش چيه؟
تام: دو دفعه زندان افتاده؛ يه بار در ايتاليا، يه بار اينجا. به عنوان يه حرفه اي در کار مواد مخدر شهرت داره.
ويتو کورلئونه: سانتينو؟ نظرت چيه؟
ساني: توي اين گرد سفيد پول خوبي هست.
ويتو کورلئونه: تام؟
تام(صحنه هاي مربوط به سولوتزو و کماکان لابه لاي اين صحنه ها مي آيد): راستش، جواب من مثبته. توي مواد مخدر از هر چي که فکرش رو بکني بيشتر پول خوابيده. اگه ما دنبال اين کار نريم، يکي ديگه مي ره. يکي از«پنج خانواده»، شايد هم همه شون. اون وقت با پولي که در ميارن، پليس و سياستمدارها رو باز هم بيشتر مي خرن. و بعد ما توي دردسر مي افتيم. فعلاً اتحاديه ها و قمارخونه ها مال ماست؛ و از اين جهت وضعمون عاليه. ولي آينده مال مواد مخدره. و اگه ما از حالا سهمي از اون براي خودمون دست و پا نکنيم، بعداً حسابي تو دردسر مي افتيم... نه اين که همين حالا، بعداً، مثلاً... ده سال ديگه.
ساني: خب، به اين ترتيب چه جوابي مي خواي بدي، بابا؟
قطع به: جلسه با سولوتزو در دفتر دون. دون، سولوتزو، تام، ساني، فردو، کلمنزا و تسيو در اتاق شماره2 نشسته اند- روز
سولوتزو: خيلي خب. دون کورلئونه، من به کسي احتياج دارم که دوستان قدرتمند داشته باشه و يه ميليون دلار هم نقد مي خوام. دون کورلئونه، من به اون سياستمدارهايي که مثل موم توي چنگ تو هستن احتياج دارم.
ويتو کورلئونه: اين وسط چي به خانواده من مي رسه؟
سولوتزو: سي درصد سهم معامله. سال اول حدود سه چهار ميليون دلار و بعد بالا مي ره.
ويتو کورلئونه: سهم خانواده تاتاليا چقدره؟
سولوتزو(به تام): خيلي ممنون. (بعد خطاب به دون کورلئونه) تاتاليا با من؛ از سهم خودم مي دم.
ويتو کورلئونه: پس من سي درصد مي گيرم براي سرمايه گذاري... نفوذ سياسي و حمايت هاي قانوني؛ درست فهميدم؟
سولوتزو: آره، درسته.
ويتو کورلئونه: چرا پيش من اومدي؟ چرا من بخصوص براي اين دست و دلبازي، مناسب تشخيص داده شدم؟
سولوتزو: اگه يه ميليون دلار پول نقد رو سرمايه گذاري حساب بياري، دون کورلئونه، اون وقت به سلامتي ات مي نوشم.
ويتوکورلئونه(پا مي شود تا براي سولوتزو ليواني ديگر پر کند): قبول کردم تو رو ببينم چون شنيده بودم آدم جدي و قابل احترامي هستي. (بعد از آن که مي نشيند) ولي با اين حال بايد بهت«نه» بگم... و دليلش رو هم بهت مي گم. درسته من توي عالم سياست دوست هاي زيادي دارم. ولي اگه اونها بفهمن که کار من به جاي قمار که به نظر اونها يه جور کار بد... بي خطره، مواد مخدره، اون وقت ديگه دوست من نخواهند بود. چون به نظر اونها مواد مخدر کار کثيفيه.
سولوتزو: دون کورلئونه...
ويتو کورلئونه: براي من... اصلاً مهم نيست فلان کس از چه طريقي کسب درآمد مي کنه؛ متوجهي؟ ولي اين کار تو... يه کم خطرناکه.
سولوتزو: اگه نگران يه ميليون دلارت هستي، خانواده تاتاليا تضمين مي کنن.
ساني: يعني مي خواي بگي که تاتاليا پول ما رو تضمين مي کنن؟
ويتو کورلئونه(به ساني): صبر کن ببينم.
کلمنزا و تام که متوجه خطاي ساني شده اند، نگاهي به همديگر مي اندازند. سولوتزو متوجه مي شود.
ويتو کورلئونه(به سولوتزو): من نسبت به بچه هام کمي زيادي نرم بوده ام و همين طور که مي بيني لوسشون کرده ام؛ در جايي که بايد گوش کنن، حرف مي زنن. به هر حال، سينيور سولوتزو، جواب«نه» من قطعيه و دلم مي خواد که اينجا براي کار جديد بهتون تبريک بگم و مي دونم که قطعاً موفق مي شين؛ پس براتون آروزي موفقيت مي کنم... هر چه بيشتر، به شرطي که منافعمون با همديگه تضادي پيدا نکنه. بسيار متشکرم.
افراد يکي يکي بيرون مي روند؛ سولوتزو، تسيو، کلمنزا و سپس فردو.
ويتو کورلئونه: سانتينو، بيا اينجا ببينم. چت شده؟ انگار اون دختره باعث شده مخت به هم بريزه. ديگه نبينم جلوي هيچ غريبه اي نشون بدي که در مورد ديگران چه جور فکر مي کني! (بعد) برو...(بعد، پس از خروج ساني) تام... (سپس، دسته گل خيلي بزرگي دم در دفتر ظاهر مي شود) اين لوس بازي ها ديگه چيه؟
تام: از طرف جاني يه. به خاطر... بازي تو اون فيلم جديد. ويتو کورلئونه: آها... خب، بگو ببرندش.
تام(به کسي که گل ها را آورده): ببرش اونجا.
ويتو کورلئونه: به لوکا برازي هم بگو بياد اينجا.
قطع به: لوکا در دفتر جلوي دون مي نشيند- روز
ويتو کورلئونه: راجع به اين يارو سولوتزو يه کم نگرانم. مي خوام که بري و ببيني چي زير سر داره. پاشو برو پيش تاتاليا و وانمود کن که... با خانواده ما زياد آبت توي يه جوب نمي ره و... خلاصه ته و توي کار رو در بيار.
تصوير روشن مي شود: مايکل و کي بيرون فروشگاه Best & co موقع خريد کريسمس. آهنگ Have yourself Merry Little christmas به گوش مي رسد- روز
کي: ... يه چيزي براي مادرت خريدم، يه چيزي هم براي ساني، يه کراوات براي اوم... فردي، يه خودنويس رينولدز هم براي تام هيگن...
مايکل: خودت براي کريسمس چه مي خواي؟
کي: من؟ فقط تو رو.
قطع به: لوکا برازي که براي مأموريت آماده مي شود؛ کتش را مي پوشد و يک بار ديگر نگاهي به هفت تيرش مي اندازد- شب
مايکل و کي در اتاق هتل. تلفن زنگ مي زند. کي گوشي را برمي دارد. آهنگ ...Marry Have youself a ادامه دارد- روز
کي(توي گوشي): الو؟
صداي پشت تلفن: عصر بخير، ساعت سه بعد از ظهره
کي(توي گوشي): متشکرم...(بعد از آن که گوشي را مي گذارد، به مايکل) مايکل، ساعت سه بعد از ظهره.
مايکل(خواب و بيدار): چي؟
کي(مي خندد): مي گم ساعت سه بعد از ظهره... بايد پاشيم... براي اين که بايد بريم خونه پدرت...
مايکل: براي چي؟
کي(مي خندد): براي اين که...
مايکل: مي دوني اگه بريم خونه پدر...
کي: خب...
مايکل: ...اون وقت ديگه نمي تونيم...
کي(خنده کنان): خب، اگه اين طوره... پس نمي ريم... به پدرت نمي گيم که...
مايکل: باشه...
کي: ببين، اول ازدواج مي کنيم،... بعد به اونها مي گيم...
موسيقي عوض مي شود به آهنگAll Through the Night
مايکل: نه، اين کار رو نمي تونم بکنم...
کي : پس حالا که اين طوره، پاشو.
مايکل: فردا مي ريم...
کي: مايکل، اونها منتظر ما هستن!
مايکل: اهوم... کي، اون تلفن رو بده به من...
کي: مي خواي چه کار کني؟
مايکل: تو تلفن رو بده...
کي تلفن را به مايکل مي دهد. مايکل گوشي را برمي دارد. از آن طرف خط اپراتور جواب مي دهد.
اپراتور(از آن طرف خط): بله، چه فرمايشي دارين؟
مايکل(توي گوشي): سلام ، ممکنه لطفاً...
شماره تلفني را مي خواند.
کي: چي کار مي کني؟... چي کار مي کني؟ چه نقشه اي داري...؟
مايکل(به کي ): تو به جاي اپراتور راه دور از نيو همپشاير حرف بزن. (کي به خنده مي افتد) يالّا...
صداي تام(از پشت تلفن): الو؟
کي(توي گوشي، وانمود مي کند اپراتور است): الو، تلفن راه دوره... يه درخواست مکالمه از جانب آقاي مايکل کورلئونه دارين... هزينه مکالمه رو تقبل مي فرمايين؟
صداي تام(از پشت تلفن): بله...
کي(وانمود مي کند اپراتور است، توي گوشي): يه لحظه لطفاً گوشي رو نگه دارين...
گوشي را مي دهد به دست مايکل. مايکل با تکان لب از کي مي پرسد چه کسي آن ور خط است؛ کي، اما، نمي داند
مايکل(توي گوشي): الو؟
صداي تام(از پشت تلفن): الو؟
مايکل(توي گوشي ): سلام، تام.
صداي تام(از پشت تلفن): سلام، مايک، چطوري؟
مايکل(توي گوشي): گوش کن... ما هنوز نيو همپشاير هستيم... فردا صبح راه مي افتيم...
تام: کاري هست برات بکنم؟
صداي مايکل(از پشت تلفن): نه،... ما هر دو خوبيم. فعلاً... کريسمس مي بينمت... همه رفتن خريد؟
صداي تام(از پشت تلفن): آره...
مايکل(توي گوشي): خيلي خب...
صداي تام(از پشت تلفن): باشه، مايکي
مايکل: خداحافظ، تام...
قطع به: دفتر دون کورلئونه در Mott Street- اول غروب
ويتو کورلئونه(به ايتاليايي): بريم، فردو. به پائولي بگو ماشين رو بياره.
فردو: باشه، بابا... خودم بايد برم بيارمش. پائولي امروز صبح زنگ زد و گفت که مريض شده.
ويتو کورلئونه: چي؟!
فردو(در حال بيرون رفتن): پائولي پسر خوبيه. مسئله اي نيست. خودم ماشين رو ميارم.
رئيس دفتر به دون کمک مي کند کتش را بپوشد.
قطع به: لوکا برازي توي راهرو به سمت بار مي رود- شب
قطع به: ملاقات لوکا برازي با آدم هاي تاتاليا. بار- شب
برونو تاتاليا: لوکا، من برونو تاتاليا هستم.
لوکا: مي دونم.
برنو تاتاليا: Subeguero مال قبل از جنگه...
لوکا: نوشيدني نمي خورم.
سولوتزو: منو مي شناسي؟
لوکا: مي شناسم.
سولوتزو(به ايتاليايي): براي خانواده تاتاليا پيغام فرستاده بودي، نه؟ فکر مي کنم من و تو بتونيم با هم کار کنيم. من به يه آدم قوي مثل تو احتياج دارم. شنيده ام که با خانواده کورلئونه... زياد راحت نيستي. مي خواي با من کار کني؟
لوکا(به ايتاليايي): براي من چقدر داره؟
سولوتزو(به ايتاليايي): پنجاه هزار دلار... در شروع کار.
لوکا(به ايتاليايي): بد نيست.
سولوتزو(دستش را به سوي لوکا دراز مي کند. به ايتاليايي): قبول؟
لوکا دست نمي دهد. سيگاري در مي آورد. برونو فندک روشن مي کند.
لوکا: Corazie.
برونو دست لوکا را روي پيشخوان بار نگه مي دارد و سولوتزو چاقويي را توي آن فرو مي کند و يک آدمکش از پشت با طناب خفه اش مي کند.
قطع به: تام هيگن که براي خريد کريسمس در فروشگاهي بوده و حالا خارج مي شود. يک چرخ خريد و چند تا جعبه و بسته در دست دارد. آهنگ town santa claus is coming to پخش مي شود- اول غروب
سولوتزو: تام! تام هيگن! کريسمس مبارک! (بعد از آن که تام سر تکان مي دهد) چه خوب که ديدمت! مي خواستم باهات صحبت کنم.
تام: وقت ندارم.
سولوتزو: اُه، وقت پيدا کن، کونسيليري(جناب وکيل). بيا سوار شو. (بعد) دلواپس چي هستي؟ اگه مي خواستم بکشمت که تا حالا کشته بودم. بيا بالا.
ديزالو به: دون و فردو که از دفتر بيرون مي آيند- دم غروب
ويتو کورلئونه: آه، صبر کن فردو؛ مي خوام کمي ميوه بخرم.
فردو(پشت فرمان مي نشيند): باشه، بابا.
ويتو کورلئونه(به ميوه فروش): سلام، عيد مبارک؛ چند تا ازاون ميوه ها بده. اين چيه؟ سه تا بذار. از اون هم...
چند تا پرتقال و يک فلفل سبز خريده است که صداي پايي مي شنود و بعد صداي دويدن. فوراً به سمت ماشين مي دود و داد مي زند فردو! فردو! پايش گير مي کند و روي ماشين مي افتد. دو تا آدمکش حدود ده تا گلوله به او شليک مي کنند. دون فرياد مي کشد آخ! و مي افتد. آدمکش ها فرار مي کنند و دون کنار پياده رو فرو مي غلتد.
فردو از ماشين بيرون مي آيد، در حالي که گيج و دستپاچه نمي داند با هفت تير توي دستش چه کار کند. کنار پياده رو مي نشيند و شروع مي کند زار زار گريه کردن.
فردو: نمي تونم...نمي تونم... بابا!
قطع به: مايکل و کي که از داخل سينما راديو سيتي که فيلم زنگ هاي سنت مري ساخته لئو مک کري را نشان مي دهد، بيرون مي آيند. آهنگBell of st. mary به گوش مي رسد- غروب
کي: مايک، اگه من هم مثل زن اين فيلم راهبه بودم بيشتر دوستم داشتي؟
مايکل(بعد از کمي مکث): نه.
کي: اگه اينگريد برگمن بودم، چي؟
مايکل: خب، اين از اون حرف هاست که...
کي(تکان خورده): مايکل...
مايکل: نه، اگه اينگريد برگمن بودي بيشتر دوستت نداشتم.
کي(منقلب): مايکل...
مايکل: چي شده؟
کي: مايکل...
برمي گردند طرف دکه روزنامه فروشي که تازه از کنارش رد شده اند و مايکل يک نسخه روزنامه ويلي ميرور برمي دارد که با حروف درشت در صدر عناوينش نوشته: «سوء قصد مرگبار به ويتو کورلئونه» ورق مي زند تا به متن خبر در صفحات بعد برسد: «آدمکش ها سلطان دنياي زيرزميني را به ضرب گلوله از پاي در آوردند.»
مايکل: ننوشته که زنده اس يا مرده...
با عجله به آن طرف خيابان به سمت باجه تلفن مي روند.
مايکل(توي گوشي): ساني... مايکل.
صداي ساني(از آن طرف خط): مايکل، کجا بودي؟
مايکل(توي گوشي): حالش خوبه؟
صداي ساني(پشت خط): هنوز نمي دونيم. هرکس يه چيزي مي گه. (بعد، آه مي کشد ) بد جوري زدنش، مايکي... (مکث) مي شنوي؟
مايکل(توي گوشي): آره، مي شنوم.
صداي ساني(از آن طرف خط): کجا بودي؟نگران شدم.
مايکل(توي گوشي): تام به شماها نگفت؟تلفن کرده بودم.
صداي ساني(از آن طرف خط): نه... خب، حالا پاشو بيا، جانم. بايد پيش مامان باشي. شنيدي؟
مايکل(توي گوشي): باشه...
قطع به: خانه ساني درست بعد از پايان مکالمه با مايکل. ساني گوشي را مي گذارد- شب
ساندرا(ساني را تسلي مي دهد): خداي من...
از بيرون خانه صداي بلند به هم خوردن چيزي مي آيد.
ساندرا(بچه، سانتينو جونيور، شرع به گريه مي کند) اُه! ساني!
ساني اين طرف و آن طرف مي گردد و هفت تيرش را در کشوي ميز پيدا مي کند.
ساني(دم در، صداي در زدن مي آيد، به ساندرا): برگرد... برو(بعد، خطاب به پشت در) کيه؟
صداي کلمنزا(از پشت در): باز کن... منم، کلمنزا.
ساني(در را به روي او باز مي کند): چي شده؟
کلمنزا(در حال داخل شدن): راجع به بابا خبرهاي جديد دارم. شايع شده که مرده.
ساني: حرف دهنت رو بفهم...چه مرگت شده؟
کلمنزا(ساني يقه او را مي گيرد و مي چسباندش به ديوار): اي بابا؛ جوشي نشو... جوشي نشو.
ساني: پائولي کجا بوده؟
کلمنزا: مريض بوده و نيومده. تمام زمستون تلفن مي زده که مريضه و نمياد.
ساني: چند دفعه مريض شده و نيومده؟
کلمنزا: سه چهار باري. يعني...
ساني: سه چهار بار؟
کلمنزا:به فردي گفتم که مي خواد يه مراقب ديگه بفرستم و اون گفت که«نه».
ساني: خوب گوش بده، يه زحمتي بکش و همين حالا پيداش کن و بيارش. هر چقدر هم که مريض بود، بيارش. فقط کافيه نفس بکشه. بگير و بيارش خونه پدرم. همين حالا، فهميدي؟ همين حالا.
کلمنزا: باشه، مي خواي چند تا آدم بفرستم؟
ساني: نه. نه. نه... فقط خودت و اون. يالّا.
کلمنزا(درحال بيرون رفتن): باشه...
ساني(خطاب به ساندرا که سانتينو جونيور گريان را بغل گرفته): ببين...اوم... چند نفر قراره بيان خونه پدر و من بايد برم اونجا. چند نفر آدم هاي خودمون...
تلفن زنگ مي زند و ساني گوشي را برمي دارد.
ساني(توي گوشي): الو؟
صداي سولوتزو(از آن طرف خط): سانتينو کورلئونه؟
ساني(توي گوشي، ساندرا با بچه از اتاق مي روند بيرون): آره...
صداي سولوتزو(از آن طرف خط): تام هيگن پيش ماست. سه ساعت ديگه با پيشنهاد ما مي فرستمش بياد...
ساني به ساعتش نگاه مي کند و وقت را روي در کابينت آشپزخانه مي نويسد.
صداي سولوتزو(از آن طرف خط)... قبل از هر اقدامي به حرف هاش خوب گوش کن. گذشته ها گذشته. (بعد) خونسرد باش و بيخودي جوشي نشو؛ باشه ساني؟
ساني(توي گوشي): باشه. منتظرم...
ابتدا سولوتزو و بعد ساني گوشي را زمين مي گذارند.
منبع :ماهنامه فيلم نگار 43

دانلود فيلمنامه سگ آندلسی


z5188_attachment.pdf

دانلود فيلمنامه خون به پا مي شود


Khon_Be_Pa_Mishavad.pdf

دانلود فيلمنامه بي خوابي


INSOMNIA.pdf

دانلود فيلمنامه درخشش ابدي ذهن خاموش


Derakhshesh_Abadi_Zehne_Khamush.pdf

توجه توجه

سلام دوستان کلاس استاد  توکل ساعت 16 شرو ع شده و هر کدام از دوستان موظف به امر هستند که 5 صحنه

از یک فیلم نامه خارجی  را استاندارد کنند و به سر کلاس بیایند لازم به ذکر هست که استاد ساعت 5 سر کلاس

می آیند

پروانه ها هرگز نمی میرند




پروانه ها هرگز نمی میرند

نویسنده : الکس ویتمر

ترجمه: پایگاه جامع فیلمنامه کوتاه





· خارجی / جنگل/ گرگ و میش

سایه های بلند.باریکه هایی از نور. مادلین (Madeline) دخترکی 8 ساله با موهای قرمز لا به لای باریکه های نور می دود. او خونی و وحشت زده است. بخارهای سردی که از دهانش بیرون می آید. او لنگان لنگان به دنبال پروانه ای می دود. با جست و خیز یکی را می گیرد.به پروانه نگاه می کند که برای آزادی اش تقلا می کند. قطره اشکی از چشمان او سرازیر می شود.

صدای قدم روی نظامی از دور دست شنیده می شود.

او پروانه را در کف دو دستش می گیرد و شروع می کند به دویدن.در همان لحظه دو سرباز می رسند.دو آدمکش مطلق.سرباز ها مادلین را می گیرند و او پروانه اش را از دست می دهد. او در حالیکه در جنگل توسط سرباز ها کشیده می شود بر می گردد و با نگاه پروانه را دنبال می کند.

قطع به :

· داخلی / رستوران/ روز / سال 1936

هرج و مرجی مرگبار.جنایتکاران به هر موجود زنده باقی مانده ای تیراندازی می کنند. افتاده باشد یا ایستاده.پنجره ها به کلی نابود شده اند. دیوارها با جای گلوله ها سوراخ سوراخ شده اند. غذاهای نیم خورده . مگس ها.

یک جسد در باجه تلفن افتاده و گوشی تلفن آویزان است. صدای بوق ممتد شنیده می شود.

یک روزنامه با تیتر " المپیک برلین " .

تنها نشانه زندگی رد پاهای خون آلود کوچکی است که تا بیرون در ادامه پیدا کرده اند. شاید یک بچه باشد. یکی از پاها روی زمین کشیده شده.

تقویمی تاریخ را نشان می دهد. 29 فوریه 1936.

مادلین جوان ، 16 ساله ، با لباسی زیبا و موهای قرمز ،درهای رستوران را باز می کند. زنگ بالای در صدا می کند و او داخل می شود.او طول صحنه را می پیماید.سپس نگاهش را متوجه پدربزرگش می کند.60 ساله. او هم خوب لباس پوشیده ولی به سرش گلوله خورده. مادلین قدم کوچکی بر می دارد. کمی می لنگد. او اندوهگین و غمزده رو به روی پدربزرگ می ایستد.

· داخلی / آشپزخانه رستوران/ روز

مادلین نگاهی به داخل آشپزخانه می کند. آشپز مرده است. داروفروش هم نزدیک باجه داروها مرده است.روی پیشخوان کیک تولد کوچکی است. روی آن نوشته شده : تولدت مبارک مادلین. دستان لرزان مادلین کیک را بر ی دارد به ...

· داخلی / رستوران/ روز

به میز پدر بزرگ. و کیک را روی آن قرار می دهد. لحظه ای مکث می کند. سپس کیفش را باز می کند و چیزی را بر می دارد.یک پروانه است.پروانه بالهایش را تکانی می دهد. مادلین او را آزاد می کند. هوا جا به جا می شود. نور ها سوسو می زنند. موسیقی پخش می شود.

مردم یکی یکی بلند می شوند. پیش خدمت زن. دو مرد قد کوتاه. مرد در باجه تلفن و چند آدم دیگر در رستوران. و در آخر پدربزرگ. خون ها محو شده اند و پنجره سالم می شود.

· داخلی / آشپزخانه / روز

آشپز در حال تزیین کیک است. تولدت مبارک مادلین. او زنگی را به صدا در می آورد.

· داخلی / رستوران/ روز

مادلین جوان نگاه می کند به:

پیش خدمت دو قهوه برای دو مرد قد کوتاه می برد. صدای زنگ را می شنود و مستقیم به آشپزخانه می رود. مادلین 8 ساله از در جلویی رستوران وارد می شود.در پشت سر او بسته می شود.او پدربزرگ را با صورتی خندان و آغوشی گشوده می بیند. مادلین 8 ساله به طرف او می دود ...

... ناگهان پنجره منفجر می شود. ذرات درخشنده شیشه در هوا پخش می شود. تیر ها جایشان را روی دیوار پیدا می کنند. زن پیش خدمت می میرد. دو مرد قد کوتاه هم بعد از او. رستوران تماما نابود می شود. مرد در باجه تلفن می افتد و می میرد. سپس پدربزرگ تیر می خورد. اول به گردن. بعد به سر و بعد به صورتش.

مادلین کوچک هنوز به جلو حرکت می کند. او از ناحیه ران تیر خورد و تلوتلو می خورد. نهایتا به پدر بزرگ می رسد. سر پدربزرگ روی میز افتاده. خون زیادی دور سر او پخش شده. و یک کارت تولد خونی که روی آن نوشته شده: "پروانه ها هرگز نمی میرند."

مادلین کوچک با ناله ای به آرامی از رستوران بیرون می رود. در بسته می شود و زنگ به صدا در می آید. مادلین ۱۶ ساله به آشفتگی در رستوران نگاه می کند. وحشتناک است.او به در نزدیک تر می شود. کیفش را باز می کند و انبوهی از پروانه ها را آزاد می کند.

صحنه دوباره تکرار می شود. همه کس دوباره زنده می شوند. سر و صدای رستوران. پیش خدمت در حال چرخیدن بین میزها می شود.

مادلین 8 ساله وارد رستوران می شود و به طرف پدربزرگ می دود. در پشت سر او بسته می شود. پنجره می شکند و به کریستال های درخشانی تبدیل می شود.

باز پدربزرگ با صورتی خندان و آغوشی گشوده. مادلین کوچک خندان به طرف پدربزرگ می دود.

مادلین 16 ساله در رستوران را باز می کند. صحنه ثابت می شود. در شاد ترین لحظه برای همیشه قفل می شود. پروانه ها در حال پرواز در هوا ثابت می شوند. همه چیز سحرآمیز است.

مادلین جوان لبخند می زند. آخرین نگاه را به این لحظه می اندازد و خارج می شود.

صدای شلیک تیر.

· خارجی / جنگل/ روز

نوری ساطع می شود. صدای شلیک دیگری.

ستونی از زنها با چشمانی بسته و در روپوش زندانی در جنگل ایستاده اند. دو سرباز از ابتدای ستون شروع به حرکت می کنند. یکی یکی به آنها تیر خلاصی می زنند. نمایی از خشونت بی حد و حصر. زنان نا امیدانه زیر لب من من می کنند و قبل از اینکه ماشه اسلحه کشیده شود به سرباز ها التماس می کنند. در آخر ستون مادلین جوان است. با دستانی بسته و چشم بند. لبخندی غمگین روی صورت اوست. پروانه ای بال زنان به دور او می آید. سپس پروانه ای دیگر. سرباز 1 تفنگ را روی سر او می گذارد. با تعجب می بیند که مادلین نمی ترسد.

سرباز 1 : چرا می خندی؟

مادلین : یاد تولد 8 سالگی ام افتادم.

سرباز 2 : بزنش.

مادلین (لبخندزنان) : 29 فوریه 1936 بود. پدر بزرگ اونجا بود. توی رستوران. شاید بدونی کجاست.

سرباز 2 : بزنش دیگه.

سرباز 1 او را هل می دهد. سرباز 2 متنفرانه در طول ردیف زنهای مرده حرکت می کند. می ایستد و به یکی از زنهای مرده خیره می شود. در حالیکه مادلین جوان مشغول صحبت کردن است و سرباز 1 گوش می دهد ، سرباز 2 دکمه های یونیفورمش را باز می کند.

مادلین: همه به خاطر المپیک هیجان زده شده بودند. منم تصمیم گرفته بودم که

می خوام دونده بشم.

سرباز 1 چشم بند مادلین را پایین می کشد. او ادامه می دهد. صورت مادلین با روح و سرزنده است. سرباز 1 غرق در صحبت های مادلین شده. اما تفنگش هنوز آماده شلیک است. در گوشه تصویر سرباز 2 جسدی را روی شانه اش انداخته.

مادلین: ... و من به طرفش دویدم. اون قشنگ ترین لبخند دنیا رو داشت.

سرباز 2 بی مقدمه تفنگش را به طرف مادلین می گیرد و شلیک می کند. مادلین روی زمین می افتد و درجا می میرد. سرباز 1 وحشت زده می نشیند و مادلین را می گیرد. حتی مرده اش هم لبخند می زند.

سرباز 1: بعدش چی شد؟ به من بگو.

سرباز 1 می چرخد و اسلحه اش را سوی سرباز 2 که دکمه های یونیفورمش را باز می کند می گیرد. سرباز 2 می خندد.

سرباز 1: تو یه بچه سال کبیسه ای رو کشتی. هیچ وقت ...

او به سرباز 2 حمله ور می شود و با هم روی زمین می افتند. لحظه ای بعد موفق می شود و روی سینه سرباز 2 می نشیند. سرباز 2 گیر افتاده است. سرباز 1 تفنگش را روی شقیقه او می گذارد.

سرباز 2 : خوبی و بدی اونقدری که تو فکر می کنی با هم فرق ندارند. یه چند دقیقه

بی خیال این دختره شو بعدش با هم می ریم.

سرباز 1 خونش به جوش می آید.

سرباز 2: خودت می دونی که تو هم می خوای.

سرباز 1 شلیک می کند. صورت سرباز 2 با شعله باروت می ترکد. مرگی کریه.



· داخلی / سالن سربازخانه / شب

سالنی پر از درهای سنگین و پولادین. ناله بی صدای یک سرباز.

· داخلی / اتاق / شب

سرباز 1 یک کاغذ مربعی شکل را نگه داشته است. محتویات آن دیده نمی شود. قطره اشکی روی صورت او می افتد. صدای زنگ گوشخراشی بلند می شود و سرباز 1 بی مقدمه خبردار می ایستد.

· داخلی / سالن سربازخانه / شب

سرباز ها صف به صف از اتاق بیرون می آیند و به خط می شوند. قدم رو نظامی. صورت هایی سنگی. بدون هیچ احساسی. آدم کش ها در حال حرکت اند.

سرباز 1 هم آنجاست. یک قطره اشک و ناله ای بی صدا. ناگهان از صف خارج می شود و شرع به دویدن می کند.

· داخلی / رستوران / روز

هنوز صحنه در شادترین لحظه اش ثابت است. سرباز 1 با همان یونیفورمش وارد رستوران می شود. زنگ بالای در به صدا در می آید. او در این لحظه سحرآمیز به اطراف نگاه می کند. سرباز 1 مدتی کنار مادلین 8 ساله می ایستد. با دستانی لرزان کاغذ مربعی شکل را از جیبش در می آورد.

عکسی از پدربزرگ و مادلین است. با نوشته ای روی آن : "پروانه ها هرگز نمی میرند."

او عکس را روی میز پدربزرگ می گذارد. سپس روی صندلی دیگری تنها می نشیند. به شاد ترین لحظه ثابت نگاه می کند.

او تفنگش را از جلد چرمی اش بیرون می کشد. به سرش شلیک می کند و بیدرنگ می میرد.

· خارجی / جنگل / روز

صحنه ای محصور کننده از نور و سایه. سرباز 1 نوجوان که یونیفورمش برایش خیلی بزرگ است ، در میان درختان راه می رود. او مادلین کوچک را می بیند که منتظر اوست. آنها به هم می رسند. یک شیدایی وصف ناپذیر.

آنها هردو نشسته اند. کمی بعد تکیه می دهند و به بالای درختان خیره می شوند. دستانشان درهم پیچیده شده است. پروانه ها فضا را پر می کنند. لبخندی زیبا.

فید اوت.